دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

4ماهگی

چی بنویسم که گویای بیان احساسات من باشد .... و لحظه های با تو بودن... 4 ماه گذشت و چقدر زود داری قد می کشی...واکسن 4 ماهگی را زدی که با اولین سرماخوردگی همراه بود...کاملا من و می شناسی، با صدای بلند می خندی ،با روی باز و با لبخند زیبایت از اطرافیانت استقبال می کنی...با صدای فلوت زدن من به وجد میای و آواز می خونی...و اما از بابایی که جونش را برات می ده و با تمام وجودش میاد خونه تا نگاهت کنه و در آغوشش بگیرتت...بهمن ماه همراه بود با هفتمین سالگرد ازدواج من و بابا و همچنین تولد بابایی و همه ی این روزها چقدر شیرین تر بود در کنار تو. دیاکو جانم در 4 ماهگی وزن:6400 قد:61 دور سر:40 ...
28 بهمن 1391

پایان سه ماهگی

مرد کوچک من امروز با سه ماهگی خداحافظی کردی و روزهای جدیدی در انتظار توست. این روزها به طور مستمر و با صدای بلند با اطرافیانت صحبت می کنی. توی چشمهای ما زل می زنی و خیلی شیرین حرف می زنی. دیگه من و بابا را خیلی خوب می شناسی و با دیدنمون لبخند می زنی. هر روز برنامه ی آموزش زبان را با لذت می بینی و اون را بین همه ی برنامه هایی که برات گذاشتم انتخاب کردی و با شروع شدنش با ذوق دست و پاهات را تکون می دی. دستهای کوچولوت را مشت می کنی و توی دهنت می گذاری و با لذت مک می زنی. و به هم گره می زنی، سرت را هم به هر زحمتی هست محکم می گیری با اینکه مدام تکون می خوره(درست مثل عروسکهای جلوی ماشین).هنوز بین من و بابا می خوابی و توی طول روز روی تختت...
26 دی 1391

بدون عنوان

سلام نفس من...جوجه کوچولوم...امروز اومدم بگم که خودم تنهایی حمومت کردم بدون کمک..خیلی خیلی سخت بود و شما مدام گریه می کردی ولی من هر جوری که بود از پسش بر اومدم...جریان از این قرار بود که اومدم پوشکت را عوض کنم و شما توی یک اقدام غافلگیرانه لباس و صورت و هر چی که بود را خیس کردی...من هم توی این مدت نمی دونستم بخندم یا یک کاری کنم که تو را نجات بدم...بنابراین مجبور شدم که حمومت بدم...الان هم شیر خوردی و مثل یک فرشته ی زیبای کوچولو آروم خوابیدی...عاشقتم.  
5 دی 1391

یلدا

امشب توی طولانی ترین شب سال، کنارمونی و چقدر حس خوبیه کنار تو بودن و اولین ها را جشن گرفتن...اولین یلدات مبارک پسرم عمرت طولانی و لبت خندون باشه همیشه.
30 آذر 1391

2ماهگی

نفس مامان 2ماهگیت مبارک...توی این روز سردو سفید برفی رفتیم که واکسنت را بزنی...چند روزی بود که به امروز و واکسن فکر می کردم...عزیزم فکر می کنم می دونستی که روز سختی را پیش رو داری و شب زود خوابیدی بی هیچ دغدغه ای...بعد از واکسن فوری بهت استامینوفن دادم و بعد هم رفتیم خونه ی مامان مریم...تمام مدت هم توی بغل مامان مریم بودی و سعی می کرد بهت آرامش بده...از درد به خودت می پیچیدی و گریه می کردی...هنوز هم در حال گریه هستی و توی بغل بابایی هستی و داره باهات راه می ره تا آرومت کنه...عزیزم قوی باش و شب را سحر کن...زود خوب می شی پادشاه من...این هم از سختی های این زندگی زمینیه... این هم از رشد ٢ ماهگیت نفس مامان. وزن ٥١٠٠ دور سر ٣٤.٥ ق...
30 آذر 1391

40 روزگی

عزیز دلم امروز چهلمین روز تولدته و من خیلی خوشحالم که این 40 روز را به سلامت گذروندی...دیشب با آرامش خوابیدی و من هم خواب آرام و دلچسبی داشتم...نفسم آرزو می کنم همیشه آرامش توی زندگیت داشته باشی...امروز صبح هم وقتی از خواب پا شدی با لبخند زیبات روز من را زیباتر کردی...جوجه ی نازم همیشه لبخند روی لبهای زیبات باشه...صورت زیبات هر روز در حال تغییره و من چقدر خوشحالم که هر روز در حال بزرگ شدنی و کم کم داری جون می گیری...  این هم عکس جدید از پادشاه کوچکم ...
6 آذر 1391

1ماهگی

دردونه ام...1ماه گذشت...1ماه زیبا و پر از احساس زیبای با تو بودن...پر از تلاطم...پر از عشق... 1 ماهگیت مبارک نفسم...کنار تو بودن معجزه ی زندگی من است... از کارهایی که جدیدا انجام می دی اینه که ویتامین AD را تشخیص می دی و موقع خوردنش کلی جیغ و داد راه می ندازی... چشمات کاملا برای شناخت محیط اطراف در حال چرخیدنه و دوست داری همه چیز و برانداز کنی... و موقعی که توی خواب خرگوشی می ری با لبخند زیبات من و بابایی را شگفت زده می کنی... این را بدون که وجودت معنی دیگه ای به زندگیمون داده... ...
26 آبان 1391

ختنه...

نفسم...زندگیم، الان توی بغلمی و دارم بهت شیر می دم...تازه از بیمارستان اومدیم و توی یک اقدام غافل گیرانه ختنه ات گردیم...توی بیمارستان صارم...همونجایی که به دنیا اومدی...توسط آقای دکتر امینیان...الان درد داری و غرغر می کنی...خیلی صحنه ی دیدنت وقتی از اتاق عمل با چشم گریون اومدی، برای من و بابایی سخت بود ...دلبندم آرزو می کنم هیچوقت هیچ دردی توی زندگیت نداشته باشی و همیشه تنت سلامت و لبت خندون باشه.
6 آبان 1391

دیاکو

دیاکوی من ....پادشاه کوچکم...10 روز از آمدنت به زندگیمان می گذرد...امروز صبح وقتی که بغل بابایی بودی، نافت افتاد...تنها چیزی که از دوران جنینی با خودت داشتی...عزیزم...با تمام وجودم، با تمام سلول های بدنم می پرستمت...خوش آمدی به زندگیمون.         ...
5 آبان 1391